دستان
1. آقای نظری 2. آقای آقاجانی 3. آقای عسگری 4. آقای یثربی 5. آقای فرضی این از کلاس اول تا پنجم، همینجور بگیر بیا تا معلّمای راهنمایی و
دبیرستان و کارشناسی و ارشد و شاید یک روز دکتری؛ نامرد توش یه دونه خانوم معلّم
نبود از شانس ما. همش این معلّمای سبیلکلفت و اغلب عبوسا قمطریرا. عیب نداره؛ روز همتون مبارک آقایون! نیم ساعت پس از تحریر یادم افتاد که این ترم آخری یه استاد باسواد داشتیم به نام خانم دکتر شمسالملوک مصطفوی که واقعا فلسفۀ معاصر رو خوب میدونست و عالی درس میداد. یه مبارک باد هم به ایشون. یک هفته است با یک ویروس ناشناس عوضی درگیرم. سه
بار در این مدت به پزشک مراجعه کردم تا اینکه سومی به زور چند آمپول و سِرُم،
کارگر افتاد. کلّی برنامه ریخته بودیم که این هفته به همراهِ برادر عزیزم در شیراز
باشیم. فکر میکردم بعد از سفر اردیبهشت امسال، باز میافتم روی دور نوشتن و حالم
سر جایش میآید که نیامد و نرفتیم و نشد و این ویروس دستمان را گذاشت توی پوست حنا. گیجم. همهی بچههای گروه فکر میکنند پایاننامهام را نوشتهام و مترصّد زمان دفاعم. اما دریغ از یک لحظه حوصله برای رساله. فکرش
را بکنید در این هیر و ویر، صاحبخانه، خانه را فروخته باشد و شما خودتان را تا
ماهی دیگر کف کوچه فرض کنید. دلم فقط به یک کلاس در هفته خوش است با یک انسان. فصل پایاننامهنویسی، فصلی است که عمیقا درمییابی: انبوهی از نوشتههایی که روی میزت و یا در قفسههای کتابخانه انبار
شده، از همدیگر کپی شدهاند و «بردار و بچسبان» نرخ رایج این بازار آشفته است؛ آدمهای متنوعی را میبینی که مثل گردو و هندوانه، چقدر بعضیشان پوک و سفید مغزند. نه حظّی
از دانش دارند و نه حتی بهرهای از انسانیّت. و من از عاقبت کار خودم میترسم که
نکند مانند ایشان شوم: حرّاف و پرگوی و تهیدست و خجسته از اینکه استاد خطاب میشوند. در مقابل، تک و توک، پیران ِبزرگمنشی را هم میتوانی
در عالم خودت کشف کنی که نهنگ عوالم علم و ادباند، بنشسته در گوشهای و سر در کار
خویش. نگاههای نافذی دارند و به زور حرفی میزنند؛ مثبت و پر از ایده. وجودم در
برابر این معماریهای پرشکوه و متواضع، تعظیم میکند. شِکوِه از دست روزگار که این
نسل، از میان ما جوانان چشم و گوش بسته و استادندیده خواهند رفت. اینکه کمتر کسی می تواند راجع به موضوعام سخنرانی
کند خوشحالم میکند. امیدوارم پایانِ نامهی این کشتی که نه، قایق سرگردان و غرق
در گرداب و عنقریب به گل نشستهام، مثل آخر شاهنامه خوش باشد و بتوانم به ساحل امنی برسم. مثل
هر روز بعد از صبحانه قرارمان در لابی هتل، و امروز به مقصد دانشگاه UM؛ نصف گروه، عزم آمدن نداشتند و با چهار نفر راهی شدیم. هوا بیست
و شش-هفت درجه، با رطوبتی قابل تحمل. با منوریل نزدیک کیالسیسی (برجهای دوقولوی
پتروناس) پیاده میشویم. رفیقمان باید کمی پول از یک صرافی آشنا بگیرد. میرود و
با عجله برمیگردد که یک نفر دارد میرود دانشگاه و ماشین هم دارد. اسمش امیر
بوداقی بود، دانشجوی دکتری و مدرس آیلتس. از لهجه اش معلوم بود و نصف کلمات را به
انگلیسی میگفت. از دانشگاه میگفت که ایران چقدر بهتر است و استادهای اینجا چقدر
نااستادند و آدم را از استاد و دانشگاه هم متنفر میکنند. و از ایرانیها که اینجا
یا رستوران دارند یا صرافی. بقیه هم مشغول جابجا کردن مواد و تبهکاری در باندهای
فساد هستند و آبرویی برای نژاد ایرانی نگذاشتهاند. از اوضاع اقامت و برخورد دولت
با مهاجران راضی نبود. کلا هیچ ایرانی را، از اقامت در این کشور رضایتمند ندیدم. عصبانیتش
در رانندگیاش مشهود بود و من پشت سرش نشسته بودم و در ولایت مالزی فرمان طرف راست
است و سر همین قضیه، هنگام عبور از خیابان چندبار جانمان به مخاطره افتاد که به
جای نگاه به چپ، به راست نگاه میکردیم. و چه متمدنانه رانندگی میکردند. دانشگاه UM شاید ده برابر دانشگاه تهران باشد. شهری بود برای خودش. چراغ قرمز
داشت و امیر تا پی اس آی کلی گاز داد و حرف زد. حیات دانشگاه سفید و سبز بود. کلا
مالزی همین رنگی بود. گپی با یک مسئول ایرانی زدیم، امیر می گفت کلّاش بزرگی است. میگفت گول ظاهر خوب اینجا را نخورید و اینجا به قول آقای نور یک ویترین زیباست و حرف
از رشتهها و تفاوتها و اجاره مسکن بود و از این مزخرفات، که برگشتیم هتل. چون خرقۀ گدایان از مسائل و مصائب روزگار ما، دوگانگی نظر و عمل است. از فرهنگ مثال می زنم: اگر
فرهنگ کوهی بود و ما با کلنگ آنرا میشکافتیم، آخر آخرش میرسیدیم به قناعت. ما علی الدوام
از آسانگیری و درویشی که عین توانگری است، سخن میگوییم و میشنویم و آنقدر از سعدی و حافظ و قرآن و امام و پیغمبر، شاهد در آستین داریم که تمامی ندارد. حال آنکه در عمل، حرص و ولع ما نسبت به جدیدترین پدیدهها و تولیدات
ماشینی و الکترونیکی، مثل لباس و وسایل خانه و در یک کلمه تکنیک، سیری ناپذیر است؛
گویی دیوی در درون ماست که اگر بند بیمایگی نبود بازار را یکجا میبلعیدیم. هر
موقع از سال که سری به علاء الدین، غول بازار موبایل بزنید، میببیند چراغش شبانهروز
روشن است و جوانان بیپول و جویای کار وطنمان، با چشمانی پر از برق، غرق تماشای
ویترینها هستند، کسی که نان شب ندارد، چشمش دنبال آیفونِ فایو است. عین آفتاب
روشن است: اگر میکروفونبدستی، جلوی همان بازار از همان جوان بپرسد «کمالِ مرد» به
چیست، نخواهد گفت: درآمد بیشتر و بنز و موبایلِ htc. حاشا و کلّا که جز از
علم و عدالت و فرهنگ و قناعت بگوید. جالب است که هیچ کس، مشکلی با این موضوع ندارد و همه سرخوشانه به این
نوع زندگی خوکردهایم. کسی نخواهد پرسید: این دوگانگی از چیست؟ آنکه لاجرم
این سوال باید به مخیلهاش خطور کند فیلسوف بومی و عالم دینی است که شوربختانه
خود، آیینۀ تمامنمای این شکاف عمیق، میان نظر و عمل است. آنگاه که از کاغذ کنده
میشود و پای در کوچه و خیابانِ زندگی میگذارد، رفتارش فاصلۀ نوری با اندیشههایش
دارد. این فاصله را اگر بخواهیم با حرفزدن و نصیحتکردن پر کنیم، باز به دام همان جدایی
افتادهایم. چرا که قناعت و در کل فرهنگ، توصیهبردار نیست، اخلاق توصیهای، سر از
پوشش اجباری در میآورد. فشار و اجبار نیز به ظاهرسازی منتهی میشود، آنجاست که
رنگِ روی چادر با زیر چادر فرقها میکند. فرهنگ، قانونبَردار هم نیست. فکرش را بکنید: کسی برای رشد فرهنگِ
قناعت، قانون بنویسند. منتهای چیزی که از این نوع قانوننگاری بیرون میآید فرهنگِ
بستن کمربند یا به عبارتی «فرهنگ نمردن بر اثر تصادف» است. آن هم به زور جریمه و
ترسآگاه کردن مردم نسبت به مرگ و جانشان. بزرگ منشی، مناعت طبع، فروتنی، بلندهمتی و عفت و
حیا را نمی توان با مصوبه و مقرره و تبصره، از روی شانه و شکم مردم، آورد و به صندلی
بست. حالا اگر پلیس راهنمایی با یک پنج هزارتومانی زیر گواهینامه، از روی این
قانون نیز گذشت، چه کنیم؟ مشکل این نیست که چرا موبایل گرانقیمت، در دست میگیریم و اطلاعاتمان را از آخرین
پدیدهها، بهروز می کنیم؛ مشکل اینجاست که ما آن نیستیم که فکرش را میکنیم و در عین حال نمیدانیم که دو روی داریم. خودمان هم باورمان شده است
که فرهنگ ما: اخلاق و قناعت و کار و پژوهش و صداقت و خلوص و یکرویی و روراستی
است، و در عمل: یک تیپا به همۀ اینها میزنیم. کسی متوجه نیست که از هویتمان که همین
صفات بوده است چیزی باقی نمانده، جز «هویت چهل تکۀ» شایگانی که شبیه «خرقۀ گدایان»
است. دارم دلی و دارد هر گوشهاش هوایی چون خرقۀ گدایان هر تکهاش زجایی* --------------------------------------------- * این شعر به گمانم از مرحوم ادیب است، استادی داشتیم «صدر» نام،
مرد فاضلی بود و چندی در مشهد به شاگردی ادیب دوم نشسته بود. ادبیات میگفت و نهج
البلاغه میخواند و شعر عربی و فارسی را خوب میدانست. مثل نهجالبلاغهای میزیست
که میگفت و لااقل در این تقلّا بود. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش! این بیت را از او به یاد و یادگار دارم. «ایرانیان
بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظهاند و گمان می کنم خوشحالاند، نه
فقط به خاطر یک جایزهى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز؛ آنها خوشحالاند چون در
روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان
ایران از دریچهى باشکوه فرهنگ به زبان مىآید، فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار
سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مىکنم. مردمى که به همهى فرهنگها و تمدنها احترام مىگذارند و از دشمنى کردن و کینه
ورزیدن بیزارند» تبریک به همه دوستان.
برچسبها: پایاننامه؛ پوستِ حَنا؛ نهنگ؛ ویروس ناشناس عوضی
برچسبها: UM
برچسبها: جدایی نظر از عمل؛ فرهنگ؛ قناعت

برچسبها: جدایی نادر از سیمینِ؛ اصغر فرهادی؛ جایزه اسکار؛

